عشق دیوونگی

روحم میخواهد برود یک گوشه ای بنشیند...پاهایش را بغل کند و پشتش را به دنیا کند و بلندبلند بگوید:من دیگر بازی نمیکنم

خستم،حالم خوش نیست،حالم بده.

نمیدونم چمه؟روحم درد میکنه..

تمام وجودم درد میکنه...

حدس میزنم روحم خسته باشه.....

هیچ چیزی شادم نمیکنه...

امروز دلم یه چیزی میخواست که باعث شه بخندم...

اما....اما هیچ چیزی پیدا نکردم....!!!!!

دلم بارون نم نم میخواد...

امروز دلم خواست گریه کنم.

اما اشکم نیومد!!!

همه چی سنگینه......همه ی طورین......

نفس کشیدن سخته.....هوا و ادماش سنگینن...

گاهی دلم میخواد باشه ....گاهی نبودنش ارزومه.

واقعا چرا میخوام باشه؟؟؟

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۳٠ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ توسط masi نظرات ()

صدا کن مرا.

صدای تو خوب است.

صدای تو سبزینه ی ان گیاه عجیبی است،

که در انتهای صمیمیت حزن میروید.

در ابعاد این عصر خاموش،

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنها ترم.

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.

و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمیکرد.

و خاصیت عشق این است.

کسی نیست،

بیا زندگی را بدزدیم،ان وقت

میان دو دیدار قسمت کنیم.

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.

بیا زودتر چیزها را ببینیم.

ببین،عقربک های فواره در صفحه ی ساعت حوض،

زمان را به گردی بدل می کنند.

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٢ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ توسط masi نظرات ()

ای قطار راهت را بگیر و برو!!!نه کوه توان ریزش دارد نه ریز علی پیراهن اضافه!!!هیچ چیز مثل سابق نیست حتی "عشق"

 

                                          ******

شیشه ی نازک احساس مرا دست نزن...چندشم میشود از لکه ی انگشت دروغ!اوکه میگفت احساس مرا میفهمد،کو؟...کجا رفت؟...که احساس مرا خوب فروخت...

                                         ******

سپید که باشی به سادگیت می خندند/ابی که باشی ،صداقتت را به مسخره می گیرند/سبز که باشی شیشه بر ریشه ات میزنند/بیهوده تقلا نکن/در این دنیای ننگ و نیرنگ و ریا اینجا/بالا تر از سیاهی رنگی نیست........

                                     ******

من عاشق ان دیالوگم که پدر پینوکیو بهش گفت:چوبی بمان!ادمها سنگی اند،دنیایشان قشنگ نیست...

                                     ******

مدام گفت:خیالت تخت،من وفا دارم...و من چه ساده لوحانه خیالم را تختی کردم برای عشق بازی او با دیگری...!

                                 ******

عجیب است دریا،همین که غرقش می شوی پس می زند تورا...

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٦ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ توسط masi نظرات ()

                                                                                                                   سهراب سپهری.

زندگی مجذور ایینه است.زندگی گل به توان ابدیت،زندگی ضرب زمین در دل ما،زندگی هندسه ی ساده و یکسان نفس هاست.

زندگی یافتن سکه ی ده شاهی در جوی خیابان است.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٢ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ توسط masi نظرات ()

بدون تو کجا برم،کنار کی بشینم/تو چشمای کی خیره شم،خودم رو توش ببینم/تو که نیستی به کی بگم چشاشو روم نبنده؟/به کی بگم یکم نازم کنه که بم نخنده.....

           A.habibi

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٠ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ توسط masi نظرات ()

جواب فروغ فرخزاد به حمید مصدق:چون که میدانستم

تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه،سیب را دزدیدی،

پدرم از پی تو تند دوید ونمیدانستی باغبان باغچه ی همسایه،

پدر پیر من است!

من به تو خندیدم،تا که با خنده ی تو ،پاسخ عشق تورا،

خالصانه بدهم،بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده ام!

*******

یادمان باشد همیشه ذره ای حقیقت پشت هر-فقط شوخی بود-

کمی کنجکاوی پشت همینطوری پرسیدم-

قدری احساس پشت-به من چه-

مقداری خرد پشت-چه میدونم-

و اندکی درد پشت-اشکالی نداره- وجود داره!

*******

چقدر عجیب اند ،مردمانی که نه جرات دوست داشتن دارند،نه اراده ی دوست داشتن،

با این حال مدام شعر عاشقانه میخوانند.

*******

به درختان جنگل گفتم:چرا شما با این عظمت از اهنی به نام تبر می ترسید؟  

گفتند:رنج و ترس ما از تبر

نیست،از دسته ی

ان است که از جنس خود ماست!

*******

عشق:

هر انسانی با تشرف به ایین عشق،به این سیاره پا مینهد.

عشق پدیداری است کیهانی که عالم چهار بعدی یا-دنیای شگفتیها-را بر ادمی میگشاید.

عشق راستین از خویشتن فارغ است واز هر چه ترس،رها.  

 بدون هیچ چشمداشت یا اندکی توقع،خود را بر

محبوب فرو میباراند.شادمانیش در بخشیدن است،نه ستاندن.عشق یعنی ظهور خدا.

 و نیرومندترین قدرت

مغناطیسی موجود در عالم.عشق پاک فارغ از خویشتن-بی نیاز از هرگونه طلب یا انتظار-                                به ناچار همجنس و هم  سنگ خود را به سوی خود میکشاند.....

  

ممکن است کسی چند بار عاشق شود،اما نمیتواند در یک زمان عاشق چند نفر شود.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۸ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ توسط masi نظرات ()

تو به من خندیدی و نمیدانستی من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم،

باغبان از پی من تند دوید،سیب را دست تو دید،غضب الود به من کرد نگاه،

سیب دندان زده ازدست افتاد به خاک

و تو رفتی وهنوز

سالهاست که در گوش من ارام ارام....

خش خش پای تو تکرار کنان ،میدهد ازارم..

و من اندیشه کنان ،غرق این پندارم

که چرا

خانه ی کوچک ما سیب نداشت.........؟؟؟؟؟؟

                                                         . حمید مصدق.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٥ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ توسط masi نظرات ()

لنگه های چوبی درب حیاطمان گرچه کهنه اند و جیرجیر میکنند ولی خوش به حالشان که لنگه ی هم اند.... 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٦ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ توسط masi نظرات ()


Design By : Pichak